«بی دغدغگی» تنبلی نیست. شبیه «خوشایندی» ست. شبیه اینکه یله بر نازکای چمن رها شده باشی و پا در خنکای شوخ چشمه ای. شبیه اینکه بزنی به جاده های پر پیچ و خم و خودت را در هوای مه آلوده گم کنی و غمِ پیدا شدنت نباشد. مثل دوچرخه سواری آن روزها دور حیاط خانه ی طالقانی است. شبیه تابستانهایی که میرفتیم توی حیاط، روی هم آب می پاشیدیم و میمردیم از شادی. مثل آن که نیمه شب بروی بام و دوستانت را به تصادف ببینی و قهقهه بزنی و آواز بخوانی و نه از سرمای شدید بترسی و نه از گذر زمان. مثل رقص در حالت مستی.
لفظ بی دغدغگی تپانچه ای پر بود که راحله آن را به من شلیک کرد. کلمات جدید گاهی احساسات آدم را خیلی دقیق آشکار میکنند. انگار تازه احساس کردم که چقدر بی دغدغگی را دوست دارم و چقدر گاهی دغدغه ها رنجم میدهند. اینکه لذت واقعی را همیشه در بی دغدغگی چشیده ام. در آرامش طبیعت. در سفر با دوستان. آرامش تنهایی. رانندگیِ شبهای بارانی. سال اول دانشگاه...
زندگی من اصولا در جهت دغدغه هایم پیش نمیرود. نه رشته ای که میخوانم نه اغلب محیط هایی که وقتم را در آنها میگذرانم، نسبتی با دغدغه هایم ندارند. اما آنها همیشه همراه من اند بی آنکه فرصت کافی برای رسیدگی به شان را داشته باشم. وقتی زندگیم در راستای دغدغه ها نیست، گاهی دلم میخواهد که دغدغه ها دست از سرم بردارند. شاید اگر روزی مسیر زندگیم در راستای آنها باشد دیگر بادغدغگی رنجم ندهد. دغدغه را به هر حال نمیشود کنار گذاشت. چیزی ست که نهایتا همراه آدم است. اما بی دغدغگی لذت نابی دارد. این پارادوکس سفت و سخت زندگی من است.
لفظ بی دغدغگی تپانچه ای پر بود که راحله آن را به من شلیک کرد. کلمات جدید گاهی احساسات آدم را خیلی دقیق آشکار میکنند. انگار تازه احساس کردم که چقدر بی دغدغگی را دوست دارم و چقدر گاهی دغدغه ها رنجم میدهند. اینکه لذت واقعی را همیشه در بی دغدغگی چشیده ام. در آرامش طبیعت. در سفر با دوستان. آرامش تنهایی. رانندگیِ شبهای بارانی. سال اول دانشگاه...
زندگی من اصولا در جهت دغدغه هایم پیش نمیرود. نه رشته ای که میخوانم نه اغلب محیط هایی که وقتم را در آنها میگذرانم، نسبتی با دغدغه هایم ندارند. اما آنها همیشه همراه من اند بی آنکه فرصت کافی برای رسیدگی به شان را داشته باشم. وقتی زندگیم در راستای دغدغه ها نیست، گاهی دلم میخواهد که دغدغه ها دست از سرم بردارند. شاید اگر روزی مسیر زندگیم در راستای آنها باشد دیگر بادغدغگی رنجم ندهد. دغدغه را به هر حال نمیشود کنار گذاشت. چیزی ست که نهایتا همراه آدم است. اما بی دغدغگی لذت نابی دارد. این پارادوکس سفت و سخت زندگی من است.